بعد از سالها امروز که به یاد خاطرات کودکیم درون خانه پدری چرخ میزدم و وقت به بطالت میگذراندم زنگ زدند و مرا خواستند از بیرون . رفتم . جوانی بود . که به من مینگریست و هیچ نمیگفت . پرسیدم : سلام ؟ یعنی میشناسمت یا میشناسی مرا ؟
به لبخند یا از حسرت پرسید : نشناختی ؟
نه ! گفتمش و به دقت چشم نگاهش کردم .
سعیدم ! میرنژاد
و مرا پرت کرد به عمق کودکیم ؛ سالهای 66 یا 67 که نوجوانی بیش نبودیم هر دو و حال رعنایی شده برای خود و شاید من برای خودم .
این نگارش به سپاس دیدن دوبارهاش بود که لذت کودکیم را بازگرداند .
در سایتی درباره موفقترین کارآفرینان مطالبی میخواندم که یکی از این انسانها برایم بسیار دوستداشتنی به نظر آمد . حیفم آمد لذت خواندنش را با هرکس که به این بلاگ سر میزند تقسیم نکنم .
وارن بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا در اینجا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده: ١- او اولین سهامش را در ١١ سالگی خرید و هم اکنون از اینکه دیر شروع کرده ابراز پشیمانی می نماید! ٢- او از درآمد مربوط به شغل توزیع روزنامه ها، یک مزرعه کوچک در سن ١۴ سالگی خرید.. ٣- او هنوز در همان خانه کوچک ٣ اتاق خوابه واقع در مرکز شهر اوماها زندگی می کند که ۵٠ سال قبل پس از ازدواج آنرا خرید. او می گوید هر آنچه که نیازمند آن می باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد. ۴- او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد. ۵- او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی کند هرچند که مالک بزرگترین شرکت جت شخصی دنیا می باشد.. ۶- شرکت وی به نام برکشایر هات وی، مشتمل بر ۶٣ شرکت می باشد. او هرساله تنها یک نامه به مدیران اجرائی این شرکتها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید. او هرگز جلسات یا مکالمات تلفنی را بر مبنای یک شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید. او به مدیران اجرائی خود ٢اصل آموخته است: اصل اول: هرگز ذره ای از پول سهامداران خود را هدر ندهید. اصل دوم: اصل اول را فراموش نکنید. ٧- او به کارهای اجتماعی شلوغ تمایلی ندارد. سرگرمی او پس از بازگشتن به منزل، درست کردن مقداری ذرت بوداده (پاپ کورن) و تماشای تلویزیون می باشد. ٨- تنها ۵ سال پیش بود که بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، او را برای اولین بار ملاقات نمود. بیل گیتس فکر نمی کرد وجه مشترکی با وارنر بافیت داشته باشد. به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود. اما هنگامی که بیل گیتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت ١٠ ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یکی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود. ٩- وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می کند و نه کامپیوتری بر روی میزکارش دارد. توصیه اش به جوانان اینست که: از کارتهای اعتباری دوری نموده و به خود متکی بوده و بخاطر داشته باشند که: الف) پول انسان را نمی سازد، بلکه انسان است که پول را ساخته. ب) تا حد امکان ساده زندگی کنید. د) بدنبال مارکهای معروف نباشد. آن چیزهائی را بپوشید که به شما احساس راحتی دست میدهد. ه) پول خود را بخاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید. تنها بخاطر چیزهائی خرج کنید که واقعا به آنها نیاز دارید. و) نکته آخر اینکه، این زندگی شماست. چرا به دیگران این فرصت را می دهید که برای زندگیتان تعیین تکلیف نمایند؟ اینهم آدرس سایتی که نام و زندگی دیگر کارآفرینان در آن آمده : http://www.mohseneftekhari.mihanblog.com/post/category/2/page/1 

بهانه این نگاشت آغاز و پخش فیلمهای مستند از شبکه ماهوارهای من و توست که این روزها و شبها از ماهواره هاتبرد پخش میشود و علاقمندان بیشماری را به سمت خود کشانده . مستندهایی که بعضاً باارزش و دیدنی است و این همه جز به تاسف برای ما چیزی نداشته . تاسف بدان جهت که سالهاست در کشور ما فیلمسازان و مستندسازانی فعالیت میکنند و رویدادهای مختلف را به نگاه هنری خود به تصویر میکشند ، اما در هیچ رسانه رسمی بدانها توجه نمیشود و حتی با بیاعتنایی رسانههای به اصطلاح ملی روبرو میشوند . اما همین رسانههای ملی در مواجه با پخش برنامههای مختلف فارسی زبان از شبکههای مختلف ماهوارهای فریاد وافرهنگا سر میدهند و کلی از فساد و ضعف فرهنگیشان فریاد میکنند . راستی ! یادتان هست که شبکه فارسیوان که راه افتاد و سریالهای نازل خارجی را با بدترین کیفیت ساختار و ترجمه بد و دوبله مزخرف به خورد مردم میداد چه غوغایی در کشور راه افتاد . اما هرگز به این توجه نشد که بعد از سیسال برنامهسازی و یکهتازی شبکههای دولتی هنوز نتوانستهایم تلویزیونی درجه یک که بتواند مدافع فرهنگ ایرانی و فارسی باشد و جذابیتهای رسانهای را دارا باشد به وجود آوریم و با انکار شبکههای خارجی فارسی زبان سعی در پوشاندن ضعف خود داشتهایم . حتی به این توجه نکردیم که زبان فارسی عاملی برای وحدت مردمی است که چه در درون مرز و چه بیرون ( مثل افغانستان و تاجیکستان و پاکستان و بسیاری کشورهای دیگر ) به این زبان صحبت میکنند . این پیشکش ! انگار ایران فقط تهران است و لهجه تهرانی !
در شهریور 1323زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.
او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.
غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...
همانجا، خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف "ای ایران" در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.
سرود «ای ایران» دقیقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامی [دانشکدۀ افسری فعلی] و در حضور جمعی از چهرههای فعال در موسیقی ایران متولد شد. شعر این سرود را «حسین گل گلاب» استاد دانشگاه تهران سروده بود، و از ویژگیهای آن، اول این است که تکتک واژههای به کار رفته در سروده، فارسی است و در هیچیک از ابیات آن کلمهای معرب یا غیر فارسی وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژههاى خوشتراش فارسى است. زبان پاکیزهاى که هیچ واژه بیگانه در آن راه پیدا نکرده است، و با این همه هیچ واژهاى نیز در آن مهجور و ناشناخته نیست و دریافت متن را دشوار نمىسازد.
دومین ویژگی سرود «ای ایران» در بافت و ساختار شعر آن است، بهگونهای که تمامی گروههای سنی، از کودک تا بزرگسال میتوانند آن را اجرا کنند. همین ویژگی سبب شده تا این سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستانها قابلیت اجرا داشته باشد.
و بالاخره سومین ویژگیای که برای این سرود قائل شدهاند، فراگیری این سرود به لحاظ امکانات اجرایی است که به هر گروه یا فرد، امکان میدهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسیقی نیز بتوان آن را اجرا کنند.
آهنگ این سرود که در آواز دشتی خلق شده، از ساختههای ماندگار «روحالله خالقی» است. ملودی اصلی و پایهای کار، از برخی نغمههای موسیقی بختیاری که از فضایی حماسی برخوردار است، گرفته شده.
این سرود در اجرای نخست خود بهصورت کر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسیقی آن سبب شد تا در دهههای بعد خوانندگان مطرحی همانند «غلامحسین بنان» و نیز «اسفندیار قرهباغی» آن را بهصورت تکخوانی هم اجرا کنند.
در سالهای اولیه پس از انقلاب، این سرود برای مدت کوتاهی بهعنوان «سرود ملی» از رادیو و تلویزیون ایران پخش میشد، اما بعدا چند سالی از رسانههای داخلی حذف شد تا در دهۀ اخیر که باز در مناسبتهای مختلف تاریخی، آن را میشنویم.
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت دُر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برگو بی مهر تو چون کنم
تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
این روزها باران می آید اصفهان و لذت بوی کاهگل و نم را در ریه های سیاه شده ما که عادت کرده ایم به هوای ناپاک شهر دو چندان می کند . چه لذتی است در این روزهایی که ما آدم ها هوای کلاهبرداری و کثافت و دزدی و نامردی بر سرمان سایه افکنده دمی با محبت آسمان لاس بزنیم و به سلامتی خدا بنوشیم باران رحمتش را . سلام .
این ماهها که نبودم . و شاید چندی هم نباشم درگیر زندگی و کار و تدریس و یک لقمه نان حلال ( یا حرام ! نمی دانم ) و خسته از آشفتگی دوران که هر روز با سختی یا آسانی روز به شب و شب به روز می رسانم و متهوع می شوم تا جایی که شاید بالا بیاورم و روی هر چه اسمش زندگی است استفراغ کنم شاید لخته هایی از گذشته توی عق زدنم بیابم . می آیم همین روزها .
گرما به اوج رسیده و دست بر نمی دارد . این روزها هم که هرچه در تقویم نگاه می کنیم تعطیلی است و خبری از روزهای لذت بخش کار نیست . دولت محترم نیز در این بحران اقتصادی و گرانی (که هر روز جنسی و کالایی خودش را از قله قیمت بالا می کشد ) دست به ابتکار می زند و در راستای خدمت بیش از حد به مردم چند روزی را به دلیل گرمای هوا تعطیل می کند و قس علیهذا ! در بلاگم گفته ام که مطلب سیاسی نمی نویسم اما این اجازه را دارم که اقلاً درباره تنبلی ما ( منظور ایرانی ها ) که هر روز به بهانه ای سر کار نرویم و گوشه باغچه ای یا باغی یا استخری یا ویلایی یا دریایی یا اقلاً گوشه کلبه خرابه ی خودمان لم بدهیم و استراحت کارهای ناکرده را ادامه دهیم . راستی ! گفتند سال همّت مضاعف و تلاش مضاعف است . نکند این تعطیلی ها هم پیرو همین تذکر است و من بی خبرم .
در سایتی درباره شعار تیم های شرکت کننده در جام جهانی که در حال برگزاری است خواندم که جالب و مفید بود . حیفم آمد در بلاگم نگذارم . راستی اگر ایران هم امسال در جام بود شعارش چه می شد ؟
الجزایر: ستارهها و هلال ماه یک هدف دارند، پیروزی
تفسیر: شعار خوبی به نظر میرسد. علاوه بر این که منطبق با فرهنگ و دین رسمی کشور الجزایر است که محرک خوبی هم برای موفقیت در جام جهانی به حساب میآید.
* شیلی: قرمز رنگ خوبی است که در قلب ما میتپد. شیلی قهرمان است.
تفسیر: شعاری بسیار عالی و تاثیرگذار است. پرشور، احساساتی و خوشبینانه
* غنا:
امید قاره آفریقا
تفسیر: ساده، واضح و گویا
* هندوراس: یک کشور، یک احساس، پنج ستارهها در قلب ما هستند.
تفسیر: شعاری خوب و احساسی توام با الهام از پرچم کشور
* ژاپن: سامورایی هرگز نمیمیرد. پیروزی از آن ماست.
تفسیر: شعار تکان دهندهای است. میتوان با یک بار شنیدن آن ژاپنی شد!
* پاراگوئه: شیرهای گورانی در آفریقای جنوبی غرش خواهند کرد، روح گورانی در کالبد پاراگوئه جاری است.
تفسیر: شعار بسیار واضح است. نیازی به توضیح نیست.
* ساحل عاج:
فیلها بیایید برای پیروزی بجنگیم
تفسیر: تا حدی چرند و توهینآمیز است اما اگر آن را به حساب ترجمه بگذاریم شعار خوبی است.
* انگلیس: با غرور و افتخار بازی کنید مثل همیشه
تفسیر: امیدوارانه و مغرورانه و البته تا حدی اغراقآمیز اما شعار قابل قبولی است.
* فرانسه: همه با هم به امید رویایی دیگر در آبیها
تفسیر: این شعار تا حدی کلیشهای و ایده خاصی ندارد.
* مکزیک:
زمان آن است که تیم تازهای قهرمان شود.
تفسیر: ایده بسیار جالبی است اما اختصاص به مکزیک ندارد بسیاری از تیمها تاکنون قهرمان نشدهاند.
* پرتغال:
یک رویا، یک هدف… پرتغال قهرمان
تفسیر: چیز جدیدی نیست تنها نکته قافیهدار بودن شعار در زبان انگلیسی است که با ترجمه به زبانهای دیگر این مزیت هم از بین میرود.
* صربستان: با قلبتان بازی کنید با لبخند پیش بروید
تفسیر: تلفیق جالبی از قلب و دهان است اما بار فرهنگی ندارد.
* اسلواکی: مستطیل سبز را به لرزه درآور، ای اسلواکی
تفسیر: شعاری حماسی و تحریک کننده است اما تکان دادن زمین چه معنایی میتواند داشته باشد؟
* کامرون: شیرهای رام شدنی بازگشتند
تفسیر: یادآور خاطرات خوش کامرونیهاست اما معلوم نمیکند از کجا برگشتهاند
* آرژانتین: آخرین قدم و افتخار
تفسیر: پیشبینی میشد شعار مسخرهای انتخاب کنند کوتاه بودن شعار همیشه خوب نیست در این صورت شعار بدون کلمه از هر چیزی کوتاهتر است!
* ایتالیا: سرفراز در آسمانهای آفریقا
تفسیر: شاید برای جام جهانی ۱۹۳۰ مناسب باشد هر هوادار فوتبال حداقل صد بار این عبارت را شنیده است.
* نیجریه: با عقابهای استثنایی و هواداران استثنایی متحد به میدان خواهیم رفت.
تفسیر: اگر اندکی ادامه پیدا میکرد تبدیل به یک رمان میشد!
* اسلوونی: با یازده مرد شجاع تا آخرین مرحله
تفسیر: در بازیکنان ایجاد انگیزه میکند اما چندان تکان دهنده نیست
* اسپانیا: امید مسیر ما و پیروزی تقدیر ماست
تفسیر: یادآور یکی از دیالوگهای معروف یک فیلم قدیمی اسپانیایی است پس نمیتواند شعار خوبی باشد چند درصد هواداران این فیلم را دیدهاند؟
* اروگوئه: خورشید بر ما میتابد. اروگوئه به پیش
تفسیر: تابیدن خورشید امتیاز خاصی نیست، نه خورشید و نه آفتاب نماد این کشور نیست. حال این که این شعار از کجا پیدا شده است، جای سوال است.
* استرالیا: جرات رویاپردازی. استرالیا به پیش
تفسیر: با توجه به نمادهای فرهنگی فراوان این کشور انتظار شعار بهتری میرفت
* برزیل: تمام برزیل این جاست!
تفسیر: شعار جالبی است نمایانگر علاقه مردم این کشور به فوتبال است اما این پرسش مطرح میشود که تمام برزیل را کجا میخواهند جای دهند؟
* دانمارک: فقط یک تیم دانمارکی میخواهیم و کلی آرزو
تفسیر: تا حد زیادی ملی گرایانه است، آرزو و رویا هم در اکثر شعارها به چشم میخورد.
* آلمان: پیش به سوی جام
تفسیر: اعتماد به نفس همیشگی ژرمنها را نشان میدهد. اما خیلی تکراری است.
* یونان: یونان همه جا
تفسیر: دوست مانند برزیل، در ضمن حضور اندک آنها در رقابتهای معتبر به هیچ وجه با محتوای شعار همخوانی ندارد.
* کره شمالی: یک بار دیگر ۱۹۶۶، پیروزی از آن کره است
تفسیر: یادآور اولین حضور کره شمالی در جام جهانی است اما میتوان جور دیگری هم برداشت کرد. ما ۴۴ سال است نتوانستهایم به جام جهانی راه پیدا کنیم!
* کره جنوبی: شعار سرخپوشان جمهوری متحد کره
تفسیر: شاید تا حدی مفهوم سیاسی داشته باشد اما نکته جدیدی ندارد چه چیز دیگری ممکن است؟ شعار سرخپوشان: تیم ملی ایتالیا؟
* هلند: ۵ ستارهها ترسی ندارند از هلند بترسید
تفسیر: تا حدی جاهطلبانه است البته از آن جا شعار نباید اشارهای به سایر تیمها داشته باشد شعار چندان مناسبی نیست
* سوییس: زنده باد سوییس!
تفسیر: ایده طرح شعار به ۴ زبان مختلف بد نیست اما مضمون شعار خیلی ساده است.
* نیوزیلند: خرگوشها به پیش
تفسیر: تکراری و کماثر
* آمریکا: زندگی آزادی هدف ما پیروزی
تفسیر: بیشتر شبیه شعارهای انقلابی است. به هیچ وجه فوتبالی نیست
یکی از دوستان می گفت که فرزند کوچک و شیرین زبانش همین چند روز قبل پیشش آمده و با شرم و صدای آهسته پرسیده :
- بابا ، چرا هر کی سیگار می کشه باسنش خشک می شه ؟!
دوستم تعریف می کرد من همه مضرات سیگار را شنیده بودم الا خشکی باسن و شنیدن این ضرر آنهم از زبان کودک ٧ ساله ام خیلی جالب بود . با تعجب منبع موضوع را از دخترم پرسیدم و تازه فهمیدم کودکم از کدام شاهکار تبلیغاتی پرفسورهای تبلیغاتچی این مملکت به این نتیجه رسیده و آن تصویر " ریه " روی پاکت های سیگار وارداتی و داخلی است که مجبور به چاپ این تصویر بدترکیب روی محصولات خودشان شده اند .
راستی ، سیگار نکشید ،باسن تان خشک می شود !!!
فردا دردش را حس میکنی...
داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند ، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...
شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...
یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...
توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم....
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی....
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی.....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند....
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود....
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....
دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بود ن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو "جهان سوم را درست میکنی؟
اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که همیشه خواهانند؛همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛ همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیبرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد .... اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود ؛ به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم .... اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛ یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را ارزو میکردم
و تو نیز هرگز ندیدن مرا
انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت
دو هفته پیش با دوستم آسید مهدی خیابان گردی می کردیم به قصد کاری که دوست دیگرم فرشاد احمدی زنگ زد که :
: از مهیمن خبر داری ؟
: نه !
: زدنش با قمه !
: ! نه ! کی ! چرا ؟! آخه اون ؟
و خودم را گذاشتم بیمارستان که رضا مهیمن را دیدم روی تخت خوابیده با سری خونین و دستی شکسته و مبهوت که : چرا ؟
من و محمد سعید محصصی عزیز و علی خدایی نازنین و زاون ( آخ که این زاون شیرین من همیشه نگران همه اصفهانی هاست مخصوصاً اگر فرهنگی باشند و ادبیاتی و فیلمساز ) به هم نگاه می کردیم با حیرت و بهت !
رضا مهیمن که بازنشسته فرهنگی است و عمری پای تخته گچ خورده و بعد هم به عشقش فیلم سازی پرداخته حال باید دستی از آستینی در آید و قمه ای بر سرش فرود آید که حال با این پیری و خستگی روی تخت بیمارستان نگران سلامتیش باشیم . راستی آن جوانکی که معلوم نیست از چه این کینه به دل داشته لحظه ای حتی به سر نازنینی که ضربه می زده اندیشیده که چنین بی محابا و بی شرم زده ؟
دوم اینکه دیروز روز خلیج فارس بود که به حق باید سال ها پیش از این که دیگران برایش خط و نشان می کشیدند هوایش را می داشتیم ، هرچند امروز هم چندان دیر نیست این پاسداشت هویت که میراث نیاکان ماست و چه خون ها برایش ریخته شده .
این میراث کورش را پاس داریم که همه هویت ماست .
ای آزادی/ در راه تو/ بگذشتم از زندان ها
ای آزادی / ره پیمودم/ در غوغای طوفان ها
پرپر کردم/ قلب خود را/ چونان گل در میدان ها
خون خود را/ جاری کردم/ چون رودی در سنگرها
تا بشکوفد/ گلبانگ تو/ بر لب های انسان ها
نامت نامم/ راهت راهم/ ای آزادی، آزادی
بی یاد تو/ از نای ما/ کی برخیزد فریادی
بی تو دنیا/ غرق ظلمت/ زندان فتح و شادی
ای آزادی/ تا نور تو/ گردد در هر سو تابان
تا نگذارم/ جان بسپاری/ در زنجیر دژخیمان
در طوفان ها/ با اشک و خون/ با تو می بندم پیمان
ای آزادی/ نور خود را/ بر خاک گور ما بعد از ما بیفشان
ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان
دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان
ایران من خاک پرتوان/ می حوانمت هر زمان
ای مظهر نور حق بمان/ جاودان در جهان
ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان آآآ...
ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان
سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان
ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان
ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان
دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان
ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان
سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان
خاکت آزاد ...
ای ایران سرزمین من جاودان مان
رود زیبا دره ها خروشان شو
دشت تشنه سیراب شو
چون نام ایران زمین جاودان است
نام پاکت قلبم داند
افتخارت بی پایان است
ایران سرزمین من جاودان مان
عشق خود را بر قلب های ما بتابان
آزاده باش/ آباد مان
چون قلب ما در خاک پاکت می تپد
آزادی با تو در سرزمین من نور امید جاویدان است
بی تو این وطن زمستان است
باغ فردا در دست ما
" آزادی تو را در دل می ستایم
نام پاک تو جاویدان
نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان "
با یادت دنیا سر سبز و آباد است
گل امید می شکوفد
دشت آسمان / شاد و زیبا
باغ فردا در دست ما
آزادی تو را در دل می ستایم
نام پاک تو جاویدان
نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان
تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید
صبح زیبایی و نور/ تا خوشبختی و امید
بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بگذاریم
دستها در دست هم/ همراه و هم قدم
در کیمیای وجود/ شهدی ز نو ریزیم/ از هر نژاد و زبان دنیا را برانگیزیم
رنگ بوم هستی را جان تازه بخشیم/ با لحظه ها
بیا لحظه ها را بشماریم/ در خاطر سپاریم
در خاطر سپاریم فردا آآآ.../ روزی نو بسازیم
تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید
صبح زیبایی و نور/ تا صلح جاوید
در میان طوفان/ چون تیره شد نور امید
یاد آریم سرود دیروز/ چون گرمای نور خورشید
دیروز ،امید پریدن/ بالا رفتن و رسیدن
راهی ،که با هم پیمودیم/ دیروزی که با هم بودیم
در کوران پاییز/ دستمان به دست هم بود
می بستیم پیمان یاری/ قلبمان گواهمان بود
که تا ،خورشید فروزان/ از آسمان ها بر آید
با هم ، دنیا را بسازیم/ سبز و آزاد ، گرم و زیبا
لاله ها سرودند/ آسمان در انتظار است
بر زمین امید رویش/ در آرزوی بهار است
فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد
چون رود لحظه ها گذشتند/ دستمان از هم جدا شد
رفتیم در دل نور پیمان/ ابر و دریا گریه کردند
فردا هر گوشه ی دنیا/ گر با همیم و گر تنها
با هم ، همراه و هم پیمان/ ره پیماییم سوی فردا
فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد
می خواند آواز/ در کنار من انگار
می زند فریاد چه بی صدا
من و تو خیره/ نه جاودانه/ نه پر هیاهو/ پیداست
بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بنگر/ می گذرد زمانه
بی امان/ در گذران/ بگذر از دیروز وَ رویای فردا
امروزی که با ماست/ می روید/ می شکوفد
می پوسد فردا/ می ماند این صدا
می کند آغاز/ بشنو این پژواک حالا
می گوید از خاطرات ما/ سرودی کهنه
نه جاودانه/ نه پرهیاهو/ پیداست
بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بشنو/ می سراید ترانه
بی پایان/ در هر زمان/ زیر هر آسمان
می ماند این کلام/ زنده همچون طوفان
جاری در احظه های ناب بودن
جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم
جاری در لحظه های ناب بودن
جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم/ می مانیم
از خورشید دور دور/ تنها در فکر عبور
از دنیای تاریک تا به نور
در دل ترس و امید/ در چشمانش شوق دید
روحش سرشار و رویاهایش سپید
در آن اوج عبور/ تنها با غرور
در قلبش تا فردا ها عشق و شور
میپیچید در سکوت/ فریاد از عمق وجود
از دل های پاک و گرم و پر خروش
می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما
در دنیای خاطر ها
می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها
تا روزی که آید/ نور خورشید ...
غم های مانده در یاد/ می سپارد دست باد
می دمد در روحش آوایی آزاد
در آرزوی فریاد/رویا های شاد
با دلی پر شور و قلبی ز داد
و اکنون با هم همراه/ یک دل ، یک صدا
می پیماییم راهمان سوی فردا
میپیچد در سکوت/ فریاد از عمق وجود
از دل های پاک و گرم و پرخروش
می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما
در دنیای خاطر ها
می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها
تا روزی که آید/ نور خورشید ...
نو..................ر
پنهان در اعماق خاک تیره
روح جنبش در قطره دمیده
پوید ، جوید ، یابد راهی در خاک
سوی دریا راهی پاک
جوشید از سنگی خاموش و سرسخت
چشمه ای از قطره های سرمست
باد و باران در راهش ، طوفان ها
ماند آرام ناگه بر جا
روشنای خورشید/ تاریکی از آن گریزان
رهایی باد از حصار سرد کوهستان
بر بالای کوهی/ زیر پایش سرزمینی
پر غوغا پر آشوب/ جایی جنگ ،ظلم و پرزِخون
و یک پرتگاه در پیش رو/ راهی که صعب و طولانی ست
اما بیابان زیر پرتگاه/ امیدش آبادانی ست
در هر رودی شوری ست/ فانوس هر عبوری ست
شتابان چون رود تا دشت سیراب می خروشیم
اینک چون آبشاری پر هیاهو
فرو ریزیم بر آتش های هر سو
جوشیم ، خروشیم ، سازیم ویرانی ها
می رویم تا دریای جاویدان
سرگردان از چرخش آسمان
پریشان از گردش ایام
انسان در پی جاودانگی
انسان در پی آن پایندگی
انسان در پی جاودانگی
انسان در پی آن پایندگی
آسمان از هر طلوع خورشید
گردد مست از آن مهر رخشان
انسان مبهوت و سر در گریبان
انسان مست رویای پریشان
انسان مبهوت و سر در گریبان
انسان مست رویای پریشان
شب هنگام آرامش آسمان
طوق باد کند شب بو را یاد
انسان در پی اندک امیدی
انسان رو به پوچی و نومیدی
فردا خواه، روزی نو دگر آید
فریادی، بانگی تازه باید
زان بانگ پرشور انسان در یابد
که امروز، دیروزی دگر است
زان بانگ پرشور مگر او در یابد
که فردا امروزی خفته است
زان بانگ پرشور مگر او در یابد
که فردا امروزی خفته است
فقط خواستم چند کلمه ای بنویسم برای دوستان وبلاگیم و بدرود بگویم این چند ساعت مانده به مرگ 1388 را و سلام گویم دوستانم را به سال 1389 .
برایتان بهترین ها را آرزومندم .
چند نکته :
دیروز سر چهارراه نزدیک محل کارم تصادف کردم . با پژو پارس سفید و تمیزی که به گفته مالکش ٣ ماه بود که خریده بود . مبارک است . مقصر ، اما ، من نبودم ! راننده پژو هم نبود ! هر دوی ما چراغ سبز را رد کرده بودیم . بارها و بارها سر همین چهارراه این اتفاق می افتد چون هر دو چراغ با هم سر لجبازی دارند . ٣٠ دقیقه ای ایستادیم تا پلیس محترم راهنمایی تشریفشان را آوردند . هر دوی ما ( تصادف کننده ها ) گفتیم که از چراغ سبز گذشتیم. جناب پلیس محترم قانع نشد و کروکی هم نکشید و زیر بار نرفت که اشکال از چراغ راهنمایی است و خواست که یکی از ما تقصیر به گردن بگیرد وگرنه هر دو ماشین درون پارکینگ نیروی انتظامی تا یکماه بعد از عید و روشن شدن تکلیف توسط قاضی و حکم دادگاه توقیف خواهند شد . به راننده پژو و ماشینش نگاه کردم . دلم سوخت ! آقا ، من چراغ را رد کردم گفتم و مدارک بیمه ماشین را تحویل راننده دادم و آقای پلیس محترم سوار بنزش شد و رفت و چراغ های راهنمایی هنوز با هم لجبازی می کردند و هر دو سبز بودند !
نکته دوم : امشب چهارشنبه سوری است . یکی از رسوم ایرانی ها ( که البته ربطی به اسلام و ائمه و احادیث و ... ندارد ) . مردم آتشی روشن می کنند و تفریح و باقی قضایا . فقط آنچه نمی توانم هنوز درک کنم این بدعت عجیب و زشت ترکاندن ترقه و بمب و نارنجک در کوچه و خیابان است . بابا جان ، ما هم آدمی هستیم و این قبیل حرکات قبیحه را دوست نداریم . لطفا مراعات کنید . چهارشنبه سوریتان مبارک !
نه می خواهم حرف سیاسی بزنم و نه علاقه ای به گفتنش دارم . سیاست را واگذار کرده ام به دوستدارانش و من در دنیای کوچک خودم می زیم و چشم انتظار بهار و روزهای سبزش هستم که تا چند روز دیگر آرام می آید و همه چیز را سبز می کند . طبیعتی که این روزها هنوز سردی هوا را بر دلش دارد . سالها بود که بهار فقط برایم تغییر فصلی بود که باید اتفاق می افتاد . حالا دیگر ، اما ، باورم شده که این تغییر وصله ای است بر چهره بدخیم و زشت ما ( انسانها ! ) که یادمان برود چقدر دشمن هم شده ایم و به هم می تازیم و این روزها فقط به ضرب زور لبخند می زنیم و آرزوی سال خوب داریم برای هم که می خواهیم سر به تن دیگری نباشد . آرزوی بهترین ها دارم ( نه از سر اجبار ، که امید دارم چنین باشد ) برای دوستان وبلاگ نویسم و همه آنان که وبلاگ ندارند و رهگذر تارنمای دیگرانند و همه ایرانیان که نه همه جهان از انسانش تا گیاه و حیوانش تا خود خاک زمین که این روزها ناجور تحمل می کند این سنگینی زباله های متفاخر پرادعایش را . برای همه خیر باشد این روزهای سبز.
امروز جهان بر مدار من می چرخد ! ٣۶۴ روز من تابع همه شرایط محیطی بودم و هستم و خواهم بود ، امروز ، امّا ، شرایط باید تابع من باشد . مگر درخواست زیادی است این خواهش ؟ امروز مال من است . روز من است . در تقویم ننوشته اند ( بدسلیقه ها ) . یادشان رفته ( یا به عمد نخواسته اند ) که بنویسند ٢٠ اسفند برابر با یازدهم مارس ( یا مارچ ) هر سال تولد من است . برای خودم ضیافتی برپا می کنم و کیکی و تعداد ؟ شمع روشن می کنم .( راستی چند تا ؟ ٣٧ سالم تمام شده و وارد ٣٨ سال زندگیم شدم ، کدامیک ؟ ٣٧ شمع یا ٣٨ تا ؟ ) هرچند دیگر نفس فوت کردن این همه شمع را ندارم ! و کادوها را که باز می کنم ( داخلشان قبض بدهی ها و اقساط و اقساط و اقساط ! به این میگن زندگی قسطی ! ) . و دوستانم که با دعوت و بی دعوت هستند دور و برم . از مرجان جان که تصویرگر کودکی هایم است تا مهدی جان که ساده و سخت می نویسد ، الهام که در میان گرگها هنوز می دود با همه زنانگیش و الهام بانویی که سخت در تلاش رسیدن به آزادی است ، رامتین دوست تازه یافته ام و همه دوستان انجمن سینمای جوان اصفهان ، نگار م دختر سرشار از احساس و تندخو و نگار د شاعر حس و حساسیت که عاشقانه می نویسد و عاقلانه می بیند . همه این ها که در دنیای مجازی که با هم ساختیمش ، با اینان قسمت می کنم جشن تولد پیر شدنم را .
چند روز پیش سفری به تهران داشتم برای کاری و در مسیر کاست رضا یزدانی را گوش می کردم . "پرنده بی پرنده" که در این آلبوم ترانه ای لذت سفر را برایم دو چندان کرد . صدای رضا یزدانی به نظرم کمی مقلد آمد یا شاید دیدن چهره اش روی کاست این شبهه را برایم ایجاد کرده بود . شاید . اما به هرحال ترانه کافه نادری اش حالم را دگرگون می کرد و کسی را به خاطرم می آورد که در پهنای ذهنم بدجور قالب انداخته . هرجا که هست یا آنچه می کند برایش بهترین را آرزو دارم .
دوست عزیزی که با بلاگش آشنا شدم و خوشحال شدم بیشتر از این که جوانانی در این مرز قلم می زنند که اهل اندیشه اند و به خودباوری رسیده اند . بیشتر هم از آن جهت که نیمی از این نویسندگان از جنس زن هستند که به تکیه به هم ( نه به مردان ) برای خود دنیایی ساخته اند و پای تفکراتشان ایستایی دارند . چیزی که برای بسیاری از ما که یدک کش نام مرد هستیم گمشده در پیچش تفکراتمان شده . مبارک است . برای همه زنان آرزوی خودباوری دارم .آدرس بلاگ دوست تازه ام این است :http://www.negardastanpour.blogfa.com/
این روزها که می گذرد و بر سپیدی موهایم می افزاید و یواش یواش به چهل سالگی نزدیک می شوم چیزی برایم عیان تر و برهنه تر می شود و آن نگاهم به جهان است . شاید روزگاری به آنان که سنی از ایشان می گذشت و سر به زیرتر و محتاط تر می شدند خرده می گرفتم که ای بابا ! ترسو شده ای . روزی بابک احمدی عزیز جمله ای گفت از کسی یا فیلسوفی که یاد بگیرم ( یاد بگیریم ) که نه مبهوت چیزی شویم و نه متنفر از آن ، بلکه نگاهش کنیم و یاد بگیریم . ( چیزی شبیه این مضمون ) . حال که بزرگتر شده ام ( سنی نه عقلی ! ) و گاهی خاطرات کودکیم بد فشار می آورد و یاد دو پای کودکانه و چست و چابکیم می افتم و پریدن های از لب جوی پر از لجن و زمین خوردن ها و زخم زانو خاطرم را قلقلک می دهد و حالا که گاهی درد زانو و هزار مرض دیگر و سرفه های گاه و بیگاه و دندان قروچه های نیمه شب که گاهی مرا از خواب می پراند و دندان هایم که یکی یکی خرد می شوند یادآور نگریستن من هستند در این ایام میان سالی . راستی چند روز دیگر بیستم اسفند یادآور تولد من است که همه این ها را به خاطرم تحمیل می کند !


