درباره نویسنده
مجتبی وطن خواهان اصفهانی
فیلم ساز و امیدوار به تحلیل درست و بی طرفانه از شرایط پیرامون در هر زمان و علاقمند و مدافع تاریخ ایران زمین از دریای خزر تا خلیج همیشه فارس و زبان فارسی .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مجتبی وطن خواهان اصفهانی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • روزهایی که نبوده ام
  • بهشت و جهنم
  • دروغ
  • خلیج فارس و رضا مهیمن و کوروش و باقی قضایا ...
  • ایران
  • پایان و آغاز
  • آخر سال
  • روزهای سبز
  • می خوام شمع ها رو فوت کنم !
  • چهل سالگی
  • صبح بخیر
  • نوبت
  • باغ چهارم
  • خوشه دو
  • خوشه
  • و مستند
  • آمدم
  • زنده رودی که زنده شد
  • باد هنوز می وزد
  • باز باران
  • پرشین بلاگ ؟
  • زنده ، رودی که من خشکاندمش
  • بچه های انجمن سینمای جوان اصفهان - ورودی 1387
  • فرار از زندان
  • دسمفونی یک شهر
  • بار دیگر
  • آنان که می روند
  • روزهای درگذر
  • گوسفند !
  • روزها
کلمات کلیدی مطالب
  • اصفهان (٢)
  • زنده رود (٢)
  • خوشه (٢)
  • گالیله (۱)
  • بابک احمدی (۱)
  • ویدئو آرت (۱)
  • فرار از زندان (۱)
  • خواجو (۱)
  • رضا مهیمن (۱)
  • انجمن سینمای جوان اصفهان (۱)
  • محمد سعید محصصی (۱)
  • احمدبیگدلی (۱)
  • میدان عتیق (۱)
  • و مستند (۱)
  • بنیامین باتن (۱)
  • 9 نغمه (۱)
  • دیوید فینچر (۱)
  • 20 (۱)
  • تولد (۱)
  • ایران (۱)
  • باران (۱)
  • رمضان (۱)
  • اسفند (۱)
  • عید (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
دوستان من
  • http://axiom-elf.blogfa.com/
  • احمد شاملو
  • از سیر تا پیاز ( سعید میرنژاد )
  • آغاز مهاجرت
  • آموزش سینما و تئاتر آنلاین
  • به همین سادگی
  • بیا بشنو سکوتم را گرچه بسیار گوش خراش است
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • ترس و لرز در گور
  • حوادث
  • راهنمای وبلاگ نویسان
  • زنانی که با گرگها می دوند
  • سایت موسسه خط سوم
  • صادق هدایت
  • فرهاد مهراد
  • فروغ فرخزاد
  • قلم سوخته
  • کشکول
  • گالری ترس
  • معنای هنر
  • من نامه ها
  • هرچی تو بخوای
  • و مستند
  • وبلاگ گروهی هنرجویان انجمن سینمای جوان اصفهان ورودی 87
  • وسعت بی واژه
  • یادگاری از روزهای جوانی
  • یک سنگ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ترس و لرز در گور
این تارنما غیر سیاسی و درباره علائق شخصی من نگاشته شده و سعی بر این است که دغدغه ها و نوشته های شخصی نگارنده در آن نگاشته شود . همه نظرات مندرج در بخش نظرخواهی نیز برای نگارنده محترم است
روزهایی که نبوده ام
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

سلام

می دانم که این روزهایی که نبوده ام بسیاری از دوستانی که در وبلاگم داشتم از دست داده ام و این دوری را تقصیری به جز تنبلی خود در آن مقصری نیست ، سعیم این است که با متن هایی جدید و در عین حال به درد خوراینجا باشم .

اگر دوستان قدیمی را باز یافتم که غنیمتی است ، و دوستان نوین را به گرمی پذیرایم .

تا بعد 

نظرات ()



بهشت و جهنم
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

فردا دردش را حس میکنی...
داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند ، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما :
در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...
شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...
یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...
توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم....
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی....
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی.....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند....
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود....
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....
دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....
در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....
اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بود ن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو "جهان سوم را درست میکنی؟

نظرات ()



دروغ
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که همیشه خواهانند؛همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛ همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیبرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد .... اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود ؛ به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم .... اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛ یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را ارزو میکردم
و تو نیز هرگز ندیدن مرا
انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت

نظرات ()



خلیج فارس و رضا مهیمن و کوروش و باقی قضایا ...
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

دو هفته پیش با دوستم آسید مهدی خیابان گردی می کردیم به قصد کاری که دوست دیگرم فرشاد احمدی زنگ زد که :

: از مهیمن خبر داری ؟

: نه !

: زدنش با قمه !

: ! نه ! کی ! چرا ؟! آخه اون ؟

و خودم را گذاشتم بیمارستان که رضا مهیمن را دیدم روی تخت خوابیده با سری خونین و دستی شکسته و مبهوت که : چرا ؟

من و محمد سعید محصصی عزیز و علی خدایی نازنین و زاون ( آخ که این زاون شیرین من همیشه نگران همه اصفهانی هاست مخصوصاً اگر فرهنگی باشند و ادبیاتی و فیلمساز ) به هم نگاه می کردیم با حیرت و بهت !

رضا مهیمن که بازنشسته فرهنگی است و عمری پای تخته گچ خورده و بعد هم به عشقش فیلم سازی پرداخته حال باید دستی از آستینی در آید و قمه ای بر سرش فرود آید که حال با این پیری و خستگی روی تخت بیمارستان نگران سلامتیش باشیم . راستی آن جوانکی که معلوم نیست از چه این کینه به دل داشته لحظه ای حتی به سر نازنینی که ضربه می زده اندیشیده که چنین بی محابا و بی شرم زده ؟

دوم اینکه دیروز روز خلیج فارس بود که به حق باید سال ها پیش از این که دیگران برایش خط و نشان می کشیدند هوایش را می داشتیم ، هرچند امروز هم چندان دیر نیست این پاسداشت هویت که میراث نیاکان ماست و چه خون ها برایش ریخته شده .

این میراث کورش را پاس داریم که همه هویت ماست .

نظرات ()



ایران
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

ای آزادی/ در راه تو/ بگذشتم از زندان ها

ای آزادی / ره پیمودم/ در غوغای طوفان ها

پرپر کردم/ قلب خود را/ چونان گل در میدان ها

خون خود را/ جاری کردم/ چون رودی در سنگرها

تا بشکوفد/ گلبانگ تو/ بر لب های انسان ها

نامت نامم/ راهت راهم/ ای آزادی، آزادی

بی یاد تو/ از نای ما/ کی برخیزد فریادی

بی تو دنیا/ غرق ظلمت/ زندان فتح و شادی

ای آزادی/ تا نور تو/ گردد در هر سو تابان

تا نگذارم/ جان بسپاری/ در زنجیر دژخیمان

در طوفان ها/ با اشک و خون/ با تو می بندم پیمان

ای آزادی/ نور خود را/ بر خاک گور ما بعد از ما بیفشان

 

 

ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان

دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان

ایران من خاک پرتوان/ می حوانمت هر زمان

ای مظهر نور حق بمان/ جاودان در جهان

ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان آآآ...

ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان

سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان

ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان

ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان

دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان

ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان

سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان

خاکت آزاد ...

ای ایران سرزمین من جاودان مان

رود زیبا دره ها خروشان شو

دشت تشنه سیراب شو

چون نام ایران زمین جاودان است

نام پاکت قلبم داند

افتخارت بی پایان است

ایران سرزمین من جاودان مان

عشق خود را بر قلب های ما بتابان

آزاده باش/ آباد مان

چون قلب ما در خاک پاکت می تپد

 

 

آزادی با تو در سرزمین من نور امید جاویدان است

بی تو این وطن زمستان است

باغ فردا در دست ما

" آزادی تو را در دل می ستایم

نام پاک تو جاویدان

نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان "

با یادت دنیا سر سبز و آباد است

گل امید می شکوفد

دشت آسمان / شاد و زیبا

باغ فردا در دست ما

آزادی تو را در دل می ستایم

نام پاک تو جاویدان

نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان

 

تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید

صبح زیبایی و نور/ تا خوشبختی و امید

بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بگذاریم

دستها در دست هم/ همراه و هم قدم

در کیمیای وجود/ شهدی ز نو ریزیم/ از هر نژاد و زبان دنیا را برانگیزیم

رنگ بوم هستی را جان تازه بخشیم/ با لحظه ها

بیا لحظه ها را بشماریم/ در خاطر سپاریم

در خاطر سپاریم فردا آآآ.../ روزی نو بسازیم

تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید

صبح زیبایی و نور/ تا صلح جاوید

 

 

در میان طوفان/ چون تیره شد نور امید

یاد آریم سرود دیروز/ چون گرمای نور خورشید

دیروز ،امید پریدن/ بالا رفتن و رسیدن

راهی ،که با هم پیمودیم/ دیروزی که با هم بودیم

در کوران پاییز/ دستمان به دست هم بود

می بستیم پیمان یاری/ قلبمان گواهمان بود

که تا ،خورشید فروزان/ از آسمان ها بر آید

با هم ، دنیا را بسازیم/ سبز و آزاد ، گرم و زیبا

لاله ها سرودند/ آسمان در انتظار است

بر زمین امید رویش/ در آرزوی بهار است

فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد

فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد

چون رود لحظه ها گذشتند/ دستمان از هم جدا شد

رفتیم در دل نور پیمان/ ابر و دریا گریه کردند

فردا هر گوشه ی دنیا/ گر با همیم و گر تنها

با هم ، همراه و هم پیمان/ ره پیماییم سوی فردا

فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد

فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد

 

 

می خواند آواز/ در کنار من انگار

می زند فریاد چه بی صدا

من و تو خیره/ نه جاودانه/ نه پر هیاهو/ پیداست

بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بنگر/ می گذرد زمانه

بی امان/ در گذران/ بگذر از دیروز وَ رویای فردا

امروزی که با ماست/ می روید/ می شکوفد

می پوسد فردا/ می ماند این صدا

می کند آغاز/ بشنو این پژواک حالا

می گوید از خاطرات ما/ سرودی کهنه

نه جاودانه/ نه پرهیاهو/ پیداست

بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بشنو/ می سراید ترانه

بی پایان/ در هر زمان/ زیر هر آسمان

می ماند این کلام/ زنده همچون طوفان

جاری در احظه های ناب بودن

جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم

جاری در لحظه های ناب بودن

جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم/ می مانیم

 

 

از خورشید دور دور/ تنها در فکر عبور

از دنیای تاریک تا به نور

در دل ترس و امید/ در چشمانش شوق دید

روحش سرشار و رویاهایش سپید

در آن اوج عبور/ تنها با غرور

در قلبش تا فردا ها عشق و شور

میپیچید در سکوت/ فریاد از عمق وجود

از دل های پاک و گرم و پر خروش

می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما

در دنیای خاطر ها

می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها

تا روزی که آید/ نور خورشید ...

غم های مانده در یاد/ می سپارد دست باد

می دمد در روحش آوایی آزاد

در آرزوی فریاد/رویا های شاد

با دلی پر شور و قلبی ز داد

و اکنون با هم همراه/ یک دل ، یک صدا

می پیماییم راهمان سوی فردا

میپیچد در سکوت/ فریاد از عمق وجود

از دل های پاک و گرم و پرخروش

می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما

در دنیای خاطر ها

می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها

تا روزی که آید/ نور خورشید ...

نو..................ر

 

پنهان در اعماق خاک تیره

روح جنبش در قطره دمیده

پوید ، جوید ، یابد راهی در خاک

سوی دریا راهی پاک

جوشید از سنگی خاموش و سرسخت

چشمه ای از قطره های سرمست

باد و باران در راهش ، طوفان ها

ماند آرام ناگه بر جا

روشنای خورشید/ تاریکی از آن گریزان

رهایی باد از حصار سرد کوهستان

بر بالای کوهی/ زیر پایش سرزمینی

پر غوغا پر آشوب/ جایی جنگ ،ظلم و پرزِخون

و یک پرتگاه در پیش رو/ راهی که صعب و طولانی ست

اما بیابان زیر پرتگاه/ امیدش آبادانی ست

در هر رودی شوری ست/ فانوس هر عبوری ست

شتابان چون رود تا دشت سیراب می خروشیم

اینک چون آبشاری پر هیاهو

فرو ریزیم بر آتش های هر سو

جوشیم ، خروشیم ، سازیم ویرانی ها

می رویم تا دریای جاویدان

 

 

 

سرگردان از چرخش آسمان

پریشان از گردش ایام

انسان در پی جاودانگی

انسان در پی آن پایندگی

انسان در پی جاودانگی

انسان در پی آن پایندگی

آسمان از هر طلوع خورشید

گردد مست از آن مهر رخشان

انسان مبهوت و سر در گریبان

انسان مست رویای پریشان

انسان مبهوت و سر در گریبان

انسان مست رویای پریشان

شب هنگام آرامش آسمان

طوق باد کند شب بو را یاد

انسان در پی اندک امیدی

انسان رو به پوچی و نومیدی

فردا خواه، روزی نو دگر آید

فریادی، بانگی تازه باید

زان بانگ پرشور انسان در یابد

که امروز، دیروزی دگر است

زان بانگ پرشور مگر او در یابد

که فردا امروزی خفته است

زان بانگ پرشور مگر او در یابد

که فردا امروزی خفته است

 

نظرات ()



پایان و آغاز
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

فقط خواستم چند کلمه ای بنویسم برای دوستان وبلاگیم و بدرود بگویم این چند ساعت مانده به مرگ 1388 را و سلام گویم دوستانم را به سال 1389 .

برایتان بهترین ها را آرزومندم .

نظرات ()



آخر سال
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

چند نکته :

دیروز سر چهارراه نزدیک محل کارم تصادف کردم . با پژو پارس سفید و تمیزی که به گفته مالکش ٣ ماه بود که خریده بود . مبارک است . مقصر ، اما ، من نبودم ! راننده پژو هم نبود ! هر دوی ما چراغ سبز را رد کرده بودیم . بارها و بارها سر همین چهارراه این اتفاق می افتد چون هر دو چراغ با هم سر لجبازی دارند . ٣٠ دقیقه ای ایستادیم تا پلیس محترم راهنمایی تشریفشان را آوردند . هر دوی ما ( تصادف کننده ها ) گفتیم که از چراغ سبز گذشتیم. جناب پلیس محترم قانع نشد و کروکی هم نکشید و زیر بار نرفت که اشکال از چراغ راهنمایی است و خواست که یکی از ما تقصیر به گردن بگیرد وگرنه هر دو ماشین درون پارکینگ نیروی انتظامی تا یکماه بعد از عید و روشن شدن تکلیف توسط قاضی و حکم دادگاه توقیف خواهند شد . به راننده پژو و ماشینش نگاه کردم . دلم سوخت ! آقا ، من چراغ را رد کردم گفتم و مدارک بیمه ماشین را تحویل راننده دادم و آقای پلیس محترم سوار بنزش شد و رفت و چراغ های راهنمایی هنوز با هم لجبازی می کردند و هر دو سبز بودند !

نکته دوم : امشب چهارشنبه سوری است . یکی از رسوم ایرانی ها ( که البته ربطی به اسلام و ائمه و احادیث و ... ندارد ) . مردم آتشی روشن می کنند و تفریح و باقی قضایا . فقط آنچه نمی توانم هنوز درک کنم این بدعت عجیب و زشت ترکاندن ترقه و بمب و نارنجک در کوچه و خیابان است . بابا جان ، ما هم آدمی هستیم و این قبیل حرکات قبیحه را دوست نداریم . لطفا مراعات کنید . چهارشنبه سوریتان مبارک !

نظرات ()



روزهای سبز
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

نه می خواهم حرف سیاسی بزنم و نه علاقه ای به گفتنش دارم . سیاست را واگذار کرده ام به دوستدارانش و من در دنیای کوچک خودم می زیم و چشم انتظار بهار و روزهای سبزش هستم که تا چند روز دیگر آرام می آید و همه چیز را سبز می کند . طبیعتی که این روزها هنوز سردی هوا را بر دلش دارد . سالها بود که بهار فقط برایم تغییر فصلی بود که باید اتفاق می افتاد . حالا دیگر ، اما ، باورم شده که این تغییر وصله ای است بر چهره بدخیم و زشت ما ( انسانها ! ) که یادمان برود چقدر دشمن هم شده ایم و به هم می تازیم و این روزها فقط به ضرب زور لبخند می زنیم و آرزوی سال خوب داریم برای هم که می خواهیم سر به تن دیگری نباشد . آرزوی بهترین ها دارم ( نه از سر اجبار ، که امید دارم چنین باشد ) برای دوستان وبلاگ نویسم و همه آنان که وبلاگ ندارند و رهگذر تارنمای دیگرانند و همه ایرانیان که نه همه جهان از انسانش تا گیاه و حیوانش تا خود خاک زمین که این روزها ناجور تحمل می کند این سنگینی زباله های متفاخر پرادعایش را . برای همه خیر باشد این روزهای سبز.

نظرات ()



می خوام شمع ها رو فوت کنم !
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

امروز جهان بر مدار من می چرخد ! ٣۶۴ روز من تابع همه شرایط محیطی بودم و هستم و خواهم بود ، امروز ، امّا ، شرایط باید تابع من باشد . مگر درخواست زیادی است این خواهش ؟ امروز مال من است . روز من است . در تقویم ننوشته اند ( بدسلیقه ها ) . یادشان رفته ( یا به عمد نخواسته اند ) که بنویسند ٢٠ اسفند برابر با یازدهم مارس ( یا مارچ ) هر سال تولد من است . برای خودم ضیافتی برپا می کنم و کیکی و تعداد ؟ شمع روشن می کنم .( راستی چند تا ؟ ٣٧ سالم تمام شده و وارد ٣٨ سال زندگیم شدم ، کدامیک ؟ ٣٧ شمع یا ٣٨ تا ؟ ) هرچند دیگر نفس فوت کردن این همه شمع را ندارم ! و کادوها را که باز می کنم ( داخلشان قبض بدهی ها و اقساط و اقساط و اقساط ! به این میگن زندگی قسطی ! ) . و دوستانم که با دعوت و بی دعوت هستند دور و برم . از مرجان جان که تصویرگر کودکی هایم است تا مهدی جان که ساده و سخت می نویسد ، الهام که در میان گرگها هنوز می دود با همه زنانگیش و الهام بانویی که سخت در تلاش رسیدن به آزادی است ، رامتین دوست تازه یافته ام و همه دوستان انجمن سینمای جوان اصفهان ، نگار م دختر سرشار از احساس و تندخو و نگار د شاعر حس و حساسیت که عاشقانه می نویسد و عاقلانه می بیند . همه این ها که در دنیای مجازی که با هم ساختیمش ، با اینان قسمت می کنم جشن تولد پیر شدنم را .

نظرات ()



چهل سالگی
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

این روزها که می گذرد و بر سپیدی موهایم می افزاید و یواش یواش به چهل سالگی نزدیک می شوم چیزی برایم عیان تر و برهنه تر می شود و آن نگاهم به جهان است . شاید روزگاری به آنان که سنی از ایشان می گذشت و سر به زیرتر و محتاط تر می شدند خرده می گرفتم که ای بابا ! ترسو شده ای . روزی بابک احمدی عزیز جمله ای گفت از کسی یا فیلسوفی که یاد بگیرم ( یاد بگیریم ) که نه مبهوت چیزی شویم و نه متنفر از آن ، بلکه نگاهش کنیم و یاد بگیریم . ( چیزی شبیه این مضمون ) . حال که بزرگتر شده ام ( سنی نه عقلی ! ) و گاهی خاطرات کودکیم بد فشار می آورد و یاد دو پای کودکانه و چست و چابکیم می افتم و پریدن های از لب جوی پر از لجن و زمین خوردن ها و زخم زانو خاطرم را قلقلک می دهد و حالا که گاهی درد زانو و هزار مرض دیگر و سرفه های گاه و بیگاه و دندان قروچه های نیمه شب که گاهی مرا از خواب می پراند و دندان هایم که یکی یکی خرد می شوند یادآور نگریستن من هستند در این ایام میان سالی . راستی چند روز دیگر بیستم اسفند یادآور تولد من است که همه این ها را به خاطرم تحمیل می کند !

نظرات ()



صبح بخیر
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

این روزهایی که آرام باید سال را تکاند و در خاطرات انبار کرد نگاه به عقب برای بسیاری از ما تلخ و شیرین همزمان بوده ، هرکس با نگاه و جهان بینیش تلخ و شیرینش را مزه کرده . به هرحال همه اش حالا کورسوی خاطره ای بود که رفت . یادم باشد ، یادمان باشد هنوز زمین بر مدار خود می چرخد بی عنایت به خاطرات ما ، نه می ایستد و نه حتی مکثی برای یادآورش . مهم نیست . از سیاست و فرهنگ و واژه پردازی های پرطمطراق خسته شده ام و حوصله مرورش را ندارم .

یادآوری : دو فیلم را ببینید حتماً ! یکی " بنیامین ( یا بنجامین) باتن " ساخته "دیوید فینچر" و دیگری فیلم  " ٩ نغمه " . نتیجه اش را برایم بگویید اگر حوصله اش هست .

نظرات ()



نوبت
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

امروز صبح برای کاری به بانک ( بگم کدوم بانک ؟ صادرات شعبه سپاهان شهر اصفهان . محض اطلاع ! ) مراجعه کردم . در یک صف ٣٠ نفری ایستاده بودم منتظر که نوبتم شود ( که عادت کرده ام . عادت کرده ایم ! ) . پشت سر من خانمی ایستاده بود و منتظر . مردی از راه رسید و بدون نوبت به کارپرداز بانک مراجعه کرد . ( که با کارپرداز دوستی و آشنایی داشت.) زبان اعتراض همان خانم پشت سر من بلند شد و من و دیگران نظاره گر . مرد زیر بار نمی رفت و زن معترض بود . غرغر مرد و نق زن ادامه داشت و نگاه ما . مرد کارش را انجام داد و رفت و زن بدون معطلی جلوی صف رفت و کارش را انجام داد و رفت . من و دیگران همانطور مودبانه توی صف ٣٠ نفری ایستادیم و نگاه می کردیم . به هم . ماتم برده بود ! 

نظرات ()



باغ چهارم
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

امشب، در تاریکی بیرون، در باغ چهارم و همهمه مردمی که آمد وشد می کردند ، کنار میدانی که

روزی شاید تندیسی از مردی افراشته در میانش ایستاده یادآور کاوه اساطیری بود پا به دنبال پای دیگر

می کشیدم . در کنار آن همه شد و آمد که بی پروا رد می شدند گرمی تنی را کنارم حس کردم . در میان

سردی هوا این گرمی تن برایم عجیب می نمود ، گامی چند و سپس بازگشتم تا آنچه تن به لذت چشیده بود

به نگاه بینمش ، هیچ نبود ! شاید زنی از میان روزها ، گذشته تا لختی در میان خاطره هایی که حال خاطره

هم نیستند گام زند . بی هیچ حضور جسمش . اما نبود ...   

نظرات ()



خوشه دو
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

راستی، دوستی برایم  نظری گذاشته بود برای مطلب قبلیم که یادآوری جالبی بود . کتاب خوشه های خشم را خوانده اید . حتما بخوانید .

نظرات ()



خوشه
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

یک ماهی به عید آمده و یواش یواش بویش زودتر از خودش می آید . البته عیدی که بیشتر برای طبقه بدون درد یا مرفه یا خوشه ٣ ! معنا دارد . برای خوشه های ١ که عید همان روزهای دیگر سال است فقط با تعطیلی بیشتر ! راستی من خوشه ٣ شدم . مبارک است . نمی دانستم که نداشتن خانه و اجاره دادن و مشکلات شغلی فراوان ( از جمله درآمد پایین این شغل لعنتی ) من را به درجه سه اجتماعی تنزل می دهد و آن که هم خانه دارد و هم مدیری است پول ساز و با درآمد مکفی خوشه پربارش یک می شود . به قول یکی از دوستان خوشه ما را حیوان دراز گوشی نوش جان کرده . راستی شما جزء کدام دسته هستید ؟ خوشه یک یا دو یا سه ؟

نظرات ()



و مستند
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸

چندی بود که سایتی به نام ( و مستند ) توسط جمعی از مستند سازان قدیمی و جدی سینمای ایران به راه افتاده بود . سایتی که در آن از چند نسل مستند ساز مطلب و نقد و نظر ارائه می داد . هرچند این سایت در ابتدای راهش بود و به فراخور سابقه اش درهم ریخته گی و نابسامانی در آن مشهود ، اما راه اندازی و تلاش نگارنده گانش در خور تقدیر . در این وانفسایی که مستند در کشور ما از برادر کوچکتر و ناخلفش سینمای داستانی و دیگر فامیل نچسبش تلویزیون فراموشتر شده این تلاش اتفاق مهمی بود . صرفاً سینه برای مستند زدن و تقدیر و قدردانی از همدلان مستند ساز به خودی خود خوب ، اما ، ناکافی است . در بین مستند سازان کسانی هستند که وصله ناجوری برای این نگاه بصری اند اما شاید به دلائل روابط یا فقدان آگاهی عموم و گاهی خواص در این عرصه می تازند و مدعی هستند.

چه بسیار اتفاقات مهم اجتماعی در پیرامون ماست و من مستندساز یادم می رود که حرفه ام به جز ثبت آثار دهن پر کن مستند و جشنواره پسند نگاه به این رویدادهاست . در این هجمه بی هویتی فرهنگی که درون و بیرونمان را نشانه رفته مهمترین نگاه یک مستند ساز ثبت باورهای تاریخی و فرهنگی است . چیزی که این روزها بسیار فراموش شده است .

ادامه دارد ...  

نظرات ()



آمدم
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

سلام

خیلی وقت بود که نیامده بودم

باز هم شرمنده

اما نکته ای!

شنیدم که شورای محترم شهر اصفهان درصدد عوض کردن نام میدان عتیق ( یا همان سبزه میدان ) است .

راستی با چه مجوزی نام ها را عوض می کنیم .

نظرات ()



زنده رودی که زنده شد
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

سلام

خیلی وقته که نیومدم . خوشبختانه با نبود من هم اتفاقی برای چرخش زمین نیفتاد و همان گونه مثل قبل زمین می گردد و گالیله سرافراشته تر می گردد . هرچند یک اتفاق خیلی مهم برای من ( ما ) افتاد و آن جاری شدن آب در خشکرود اصفهان بود . قدمش مبارک . بسیاری با دیدنش گریه کردند . مثل مریضی رو به احتضار که نوشدارویی به یکباره از بستر برمی کندش و زندگی دوباره می بخشدش . بعد از هزار سال باید برای داشتن چیزی که مال خودمان است ، مال خودمان بوده ، در قباله مردم این شهر حک و ثبت شده و چیزی فراتر از ناموس و آیین و مذهب شان بوده ( در اصفهان می توانی باشی و مسلمان باشی یا ارمنی یا یهودی یا اصلا اصفهانی نباشی و از یک قوم و مذهب و آیین دیگر باشی ، اما نمی توانی زنده رود را نادیده بگیری که لطفش به همه این ها که نام بردم یکسان و یک گونه بوده است .) حالا کسی یا کسانی پیدا شوند و به هزار بیراهه این رود زندگی را از مردم این شهر دریغ کنند . حالا خوشبختانه این رود جاری است و مردم در کنارش نفس به آزادی می کشند . دیده ام این شبها که زن و مرد و دختر و پسر در کنار این رود در پارک ناژوان دست در دست می رقصند و جیغ می کشند . به رسایی صدایشان تا برسد به سرچشمه این رود که مبارک باد این حضور جان بخشت زنده رود من .

نظرات ()



باد هنوز می وزد
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸

خیلی وقته که اینجا سر نزدم . پرشین بلاگ رو می گویم . حوصله و دل و دماغ ندارم .  دوستان خوبم رو که می بینم هنوز دل به نوشتن می دهند و از قلم نیفتاده اند حسادتم را تحریک می کنند. راستی ، یعنی فقط من دچار مشکل شده ام و حال نوشتن ندارم ؟ نه ، اما گاهی فکر می کنم پیر شده ام و دیگر نوبت استراحت من است . دیگران هنوز جوانند و اهل دل . ما که از دل گذشتیم و به گل نشستیم . دست مریزاد . دوستان بلاگ نویسم ، بنویسید . شاید چیزی عوض شود . شاید ...

نظرات ()



باز باران
نویسنده: مجتبی وطن خواهان اصفهانی - سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

باز باران ! البته این بار باز باران نبود . چون مدتها بود که اصفهان باران را از یاد برده بود . دیریست که در این شهر باران نمی آید . شهر به شدت خشک و پژمرده است . مردمش هم . چندی پیش دوست گرامیم جناب "احمد بیگدلی" عزیز ( که بسیار دوستشان دارم ) از افسردگی دوباره اش می گفت و از غم هایش . این پیرمرد دوست داشتنی که قصه هایش و نوشته هایش و نگاهش خاص خودش است . حتی دیگری را هم نمی توان یافت که مثل او ببیند و بیندیشد . او که داغی کهنه بر دل و زخمی چرکین بر پشت دارد و هنوز ایستاده و می نویسد . گاهی شرمنده می شوم که من از خستگی بگویم و او هنوز ایستاده نگاه می کند .

دور نیفتم از حرف آغازم . باران هم آمد . مبارک است . تنفس تازه می کنم در این باران .

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »